تبليغاتX
تصويري از سايه
....

معمولا زمانی از اون اتاق صدام می کنه که بخواد براش چیزی بخرم در اتاق رو زدم حدسم درست بود سرش رو از لای در آورد بیرون و با عجله گفت: امیر علی برو از بقالی سر کوچه دوتا بسته ماکارونی بگیر.

 گاهی اوقات که تو خوونه حوصله ام سر میره یواشکی میرم واز لای در، اتاق رو که  پر از پوستر های زن های خارجیه نگاه می کنم یه بار خیلی بدشانسی آوردم اون داشت جلو آیینه ی بزرگ موهای زنی رو کوتاه می کرد که منو دید بهم گفت امیر علی تو دیگه بزرگ شدی چند بار بهت بگم بی اجازه سرک نکش؟

 وقتی زن سرش رو برگردوند یکه خوردم من اون زن رو می شناختم معلم کلاس دومم بود اون هم منو شناخت چون بهم چشم غره انداخت و گفت: هنوز که شیطونی بچه!

اولین بار بود که اینجوری می دیدمش، با اون موهای کوتاه با وجود نگاه عصبانیش به اندازه ی وقت هایی که سر کلاس عصبانی میشد ترسناک نبود. 

ریحانه دخترش هم که، گاهی اوقات با خودش به مدرسه می آورد اون جا گوشه اتاق داشت بازی می کرد وقتی من در رو بستم و برگشتم تو حیاط ریحانه هم پشت سرم اومد دختر جیغ جیغو ای بود ولی خوب بهتر از این بود که بخوام تنهایی بازی کنم.

هواپیما و آدم آهنی و ماشین هام رو که کنار هم تو حیاط می چیدم بهش گفتم حالا چی بازی کنیم؟ گفت معلم بازی من میشم معلم تو میشی شاگرد پرسیدم تواز مامانت نمی ترسی؟ از این که معلمه؟ گفت مگه معلم ترس داره؟ فقط گاهی اوقات که مامان از مدرسه برمی گرده و خسته است سرم نق می زنه اون وقت ها یه خورده ازش می ترسم ولی بعدش کلی تحویلم می گیره و خوب میشه تازه منم بزرگ شدم می خوام معلم شم.

گفتم حوصله معلم بازی ندارم. شروع کرد به جیغ کشیدن. 

معلمم با صدای بلند از اتاق داد کشید: ریحانه این قدر سروصدا نکن.

به بقالی سر کوچه رسیدم از چند سال پیش که شوهر صغری خانوم سکته کرد و خونه نشین شد صغری خانوم تنهایی بقالی رو می چرخونه دو سال پیش بیشتر می رفتم خوونه شون چون دخترش مینا دختر خوبی بود و تو درس ریاضی و انشا کمکم می کرد.

صغری خانوم دو بسته ماکارونی رو گذاشت تو نایلون و با لبخند پت و پهنی گفت سلام برسون.

وقت هایی که سرش شلوغ میشه یادش میره بهم بگه تو دیگه بزرگ شدی منم با خیال راحت میرم تو اتاق جلو اون آیینه قدی که پشت یه پرده است می ایستم واسه خودم شکلک درمیارم و اگه بچه ای همسن و سال خودم اونجا باشه با هم مسابقه میذاریم که کی بهتر شکلک درمیاره و بعد هر هر می خندیم مثل وقتی که دختر صغری خانوم داشت عروس میشد و اومده بود تا مامان درستش کنه اتاق حسابی شلوغ شده بود چند خانوم که رو صندلی  اون طرف اتاق نشسته بودند داشتند پچ پچ می کردند و از زحمت های صغری خانوم واسه درست کردن جهیزیه دخترش حرف می زدن. اون روز، روز خوبی بود آخه کلی شاباش جمع کردم دختر صغری خانوم با اون لباس سفید شبیه فرشته ها شده بود من از تو آیینه بزرگ چند دقیقه بهش زل زدم ولی بازم هیچ کس دعوام نکرد تازه چند تا از خانوم ها بهم اشاره کردن و نمیدونم چرا بعدش کلی بهم خندیدن.

بسته ی ماکارونی ها رو از دستم برداشت و گفت دستت درد نکنه امشب می خوام برات سالاد ماکارونی درست کنم.

دیگه شب شده مامان جلو آیینه ایستاده و داره موهاش رو شوونه میزنه، موهاش رو که با گل سر قهوه ای رنگش می بنده دستش رو؛ روی گردنش میذاره و ناله می کنه بعد بهم میگه امیر علی مامان کمک می کنی آشغال های کف آرایشگاه رو جمع کنیم؟ منم اگه حوصله داشته باشم میگم باشه.

 ساعت 9 شده، وقت خوابه دارم با خودم فکر می کنم چرا مامان من وقت هایی که خسته است مهربون تر میشه؟  

پ ن:موضوع پیشنهادی این هفته انجمن که قرار شد در موردش بنویسیم گذاشتن( مادران کار) نوشته بالا تمرین داستان نویسی من بود در این زمینه.  


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 4:42  توسط فاطمه يوسفي  | 

عکس

چشمانم را بدجور می زند

رنگ لباست

پنهان می شوم

لای رختخواب شب زنده داریم

یادم دادی گاهی

بی واژه حرف بزنم

در را باز بگذارم تا هر وقت خواستی

بروی

وقتی که قرمزی چشمانم

 چشمانت را می زند

پ.ن: فکر کنم خیلی وقته شعر(همون شر و ور خودمون) نگفته بودم فعلا اینو داشته باشید به یاد قدیم.

 به قول دوستان سالی پر از توام و سرشار از آکنده برایتان مملو از لبریزم. تنها کار مهمی که ایام تعطیلات انجام دادم این بود که حسابی کمبود های خوابم رو برطرف کردم. 

لعنت به سیستمی که دی وی دی نداشته باشه دختر عموی محترم از خزانه ی غیب کلی فیلم برام فرستاده و فعلا تا راه افتادن دی وی دی حسرت دیدنشون باید رو دلم بمونه.

این پسره حامد چرا ساکت شد؟ آها یه لحظه حالا درست شد.

این هم آهنگی که عبدی بهروانفر چند سال پیش واسه تحویل سال نو خونده.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 3:39  توسط فاطمه يوسفي  | 

انگشت های ظریفش که روی سیم های سه تار می رقصید داشت چیزی را بیدار می کرد یه حس بازیگوشی که خیلی وقت بود خودش را لای هزار جور دغدغه قایم کرده بود لغزش دست هاش روی سیم ها داشت آرام آن را مثل یه بچه ی گرسنه از پناهگاهش بیرون می کشید.

وقتی با صدای دخترانه و دوست داشتنی اش خواند:

مرغ سحر ناله سرکن، داغ مرا تازه تر کن

ز آه شرربار این قفس را بَرشِکَنُ و زیر و زِبَر کن


بلبل پَر بسته ز کنج قفس درآ، نغمهٔ آزادی نوع بشر سُرا

وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن

...

شبیه یه حس خوشبختی خواب آلود بودم که هوایی پر از غم رو استشمام می کرد. انگار جایی بودم که باید باشم بعضی شب ها بعضی ها آدم ها بعضی خاطره ها را نمیشه فراموش کرد مثل دیشب که آن دوست مهربان مهمان خانه بی بی بود و من هم.  


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:11  توسط فاطمه يوسفي  | 

مثل این که لهجه ش عوض شده، خانه ی قبلی که بودیم صداش یه شکل دیگه بود وقتی آروم بود می شد دقیقه های زیادی رو تو حیاط خانه باهاش قدم زد موقع عصبانیتش هم به طورعجیبی منو به وجد می آورد مجبورم می کرد چشمام رو نیمه باز نگه دارم ولی بازم دوست داشتم باهاش قدم بزنم و نگاهش کنم اون موقع راحت می تونست منو از دست افکار داغ توی سرم فراری بده حتی بوش هم فرق می کرد خانه ی قبلی که بودیم بوی خاک نم خورده می داد.

ولی حالا دیگه حواسش به من نیست از پشت این پنجره لعنتی نگاهش می کنم ولی اون داره با باد می رقصه تو کوچه،روی سنگ های دیوار خانه، تو حیاط خانه ی همسایه، با التماس دستم رو از پشت این پنجره دراز می کنم ولی داره غریبی می کنه هی خودش رو پس می زنه دیگه لهجه ش رو نمی شناسم، چقدر عوض شده.

خانه ی قبلی خانه ی ساده و خشت و گلی که در و دیوارهاش قصه های زندگی منو از حفظ ان، اون جا بارون باهام مهربون تر بود. نمی دونم دلم بیشتر واسه کدوم تنگ شده خانه ی قدیمی و پرخاطره ام یا بارون.

الان دلم یه چایی گرم می خواد و صدای رضا یزدانی و یه چشم پر از خواب.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 4:0  توسط فاطمه يوسفي  | 

دوز بی سوادی آدم که بالا باشه آدم مرض کم جراتی می گیره مثلا می ترسه در مورد چیزی عقیده ا ش رو بگه.

 متاسفانه باید اعتراف کنم من جز همین قشر بی سوات جماعت ام.

ولی خوبه آدم حداقل دست و پای خودش رو بزنه که از اون سطحی که هست بالاتر بیاد فقط به خاطر اینکه بتونه دنیا رو با تمام بزرگیش ببینه صداها را بشنوه، قصه ها رو بخونه با افکار و آدم های بیشتری آشنا بشه و بعد انتخاب کنه و به مرحله سلاخی کردن خودش برسه که خیلی هم درد داره ولی شاید اینجوری بتونه روزهای عادی و کلیشه ای رو راحت تر تحمل کنه و سرآخر با خیال راحت اون پایین زیر اون خاک ها کپک بزنه و بپوکه.

(ندای درونی: اه اه اه چقدر از سخنرانی بدم میاد، جمع اش کن بابا.    من: باشه)

Free Image Hosting At img98.net Upload Center is an easy hosting solution for everyone

چند هفته پیش یکی از دوستان کتاب سارتر به نویسندگی فلیپ تودی و طراحی هاوارد رید رو بهم پیشنهاد داد. سارتر یکی از فیلسوف های پوچ گرای قرن بیستم فرانسه ست.

 کتاب خوبیه برای کسانی که به کتاب های فلسفی، ادبی و روانشناسی علاقه دارند. طراحی،سادگی و نثر روان کتاب کمک می کرد که مسائل خشک فلسفی راحت تر درک بشه. می تونید در این کتاب مهم ترین نوشته های سارتر، نمایش نامه ها، نقد های ادبی و مفهوم اگزیستانسیالیسم و اندیشه اش در مورد آزادی و همین طور این مساله که دوران کودکی تاثیر فوق العاده ای روی رفتار فرد در قبال جامعه داره رو دنبال کنید.

قسمت هایی از کتاب:

این حقیقت دردناک همواره وجود دارد که دیگران معمولا نه بر اساس همه ی کارهایی که ما انجام داده ایم، بلکه بر اساس اشتباهات مان درباره ی ما قضاوت می کنند.

او نمی تواند وضعیت بشری را تحمل کند این حقیقت که ما همواره از وجود خود آگاهیم و در نتیجه تا ابد آزادیم که چیز دیگری باشیم.

ای قرن های خوشبختی که چیزی از سرنوشت ما نمی دانید، چطورمی توانید قدرت عشق های مرگ بار ما را درک کنید؟ یک با یک می شود یک. این تمام تاریخ ماست.

پ. ن: این جناب نامجو هم که میگن افتاده رو دور باطل و به خصوص تو آلبوم جدیدش(الکی) نتونسته توقعات رو برآورده کنه نمی دونم چرا فکر می کنم این آهنگ الکی اش تو این آلبوم به حال و هوای این کتابه می خوره البته شاید من اشتباه می کنم.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 2:57  توسط فاطمه يوسفي  | 


الان دارم شدیدا با جغدها همزادپنداری می کنم اصولا شب زنده داری هم عالمی داره واسه خودش تنها مشکلش اینه که صبح ها خیلی که سحر خیز باشی ساعت یازده، دوازده با ترفندهای ویژه ای که مامان جدیدا کشف کرده باید از خواب ناز بیدار شد.

هوای این چند شب رو دوست دارم نه سرده نه گرم هر چند امشب یه خورده گرد و غبار داشت ولی به جاش شهر با اون گرد وغبارها زیباتر شده بود باد هم می اومد از اون بادهایی که موهای آدم رو به هم می ریزه و آدم دلش می خواد یکی باشه که تو اون حالت دم و دقیقه ازش عکس بگیره.

این زیبایی رو وقتی بیشتر درک می کنی که نصف شبها بزنی بیرون و پرسه گرد خیابون های خلوت بشی البته اگه کسی باشه که همراهیت کنه مثل داداش نازنینم که راننده کوچولوی منه وگرنه باید بشینی پشت پنجره و هی بیرون رو ورانداز کنی یه کوچه شیب دار، یه خوونه آبی، چند تا ستون با چراغ های روشن و یه سکوت که پرش می کنی از تمام موسیقی ها و صداهایی که می پسندی.

مثلا صدای این زن اجنبی(one And only) که من یک کلمه از حرف هاش رو نمی فهمم ولی لحن صداش رو دوست دارم و همین طور موسیقی آرومش رو.

یا

صدای فرهاد(آهنگ آیینه) که اگه بشه اون دنیا هم خوند لابد الان اهالی گورستان تیه در پاریس حسابی دارن از صداش لذت می برن.

یه هشدار: تا جایی که امکان داره جوگیر نشید خاطره ی امشبم رو تعریف می کنم تا درس عبرتی باشه واسه سایرین.

 امشب وقتی داماد محترم داشت ما رومی رسوند خوونه، داداشم گفت اگه می خوای با من بیا گفتم باشه،هوس کردم همین طور که ماشین در حال حرکته(البته ماشین آروم حرکت می کرد) بپرم بیرون، پریدم و با مخ خوردم کف آسفالت یعنی قیافه ام دیدنی بود یکی باید می اومد جمع ام می کرد از اون وسط، خسارت زیاد نبود فقط یه چند جا خراش و کبودی روی دستم و این سردرد عجیبی که الان دارم، بی خیال تجربه شد دیگه نمی دونم چرا این چند مدته اینقدر سوتی میدم مثلا تو جمع کلمات رو پس و پیش میگم یا یه حرف نسنجیده از خودم می پرونم و امان از این نداهای درونی که بعدش پدرم رو درمیارن. این هم مهم نیست، عادیه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 6:5  توسط فاطمه يوسفي  | 

رادیوضبط سیاه رنگ بابا هنوز یادمه, پانزده سال پیش بود شب ها وقتی می خواستیم بخوابیم بعد از تموم شدن برنامه رادیویی شب بخیر کوچولو و لالایی پرخاطره ش وقتی مامان با دست های مهربونش موهای من و خواهرم رو نوازش می کرد از ضبط صوت صدای یه زن رو می شنیدیم که می خوند:  

دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون

 تو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه

...

 زنی که به خاطر تشابه حروف اسمش با شنیدنش یاد قصه ی هایدی و کوه های آلپ می افتادم. شاید خیلی از دهه شصتی ها مثل من با صداش خاطره داشته باشند.

غرق در این اوهام روبه روی سیستم نشسته بودم که اومد تو اتاقم تازگی ها پسر آروم تری شده سلام کرد و کنارم نشست volume  کامپیوتر رو بیشتر کردم.

 غم رو با صدای عبدی بهروانفر شنیدید احتمالا از سیستم این آهنگ پخش می شد این هم  لینک دانلودش  شاید شما هم خوشتون اومد.

از کنارم بلند شد و شروع کرد به ادای خواننده ها رو درآوردن منم که حسابی حوصله ام سر رفته بود چراغ رو خاموش کردم و با اون چراغ قوه ای که تو عکس می بینید براش رقص نور اجرا کردم.

وقتی عبدی بهروانفر بازی با غمش رو تو این تراک شروع کرد اداها و حرکاتی که سعید انجام می داد هی بامزه تر می شد. سعید پسرخاله م هشت سالشه منو صدا می زنه خاله.

 الان دارم با خودم فکر می کنم یعنی وقتی بزرگ شد امشب رو یادش می مونه؟ شاید پانزده سال آینده منو این سیستم قراضه ام و صدای عبدی بهروانفر و بقیه ی هم عصر ها شدیم جزیی ازنوستالوژی سعید کوچولو که عاشق صداشم وقتی از مناره مسجد محله شون صدای اذون گفتنش رومی شنوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 3:43  توسط فاطمه يوسفي  | 

عجیبه که همه جا هست فقط بر حسب موقعیت لباس های جدیدی می پوشه از چیزی حرف می زنم که الان دارم حسش می کنم و خیلی وقته که جزیی از من شده شاید هم یه جور بیماریه. دلم شوره زده! کسی چیزی از شوره ی دل می دونه؟ البته این دلشوره اونقدرها هم بد نیست من که بهش عادت کردم وقتی نصف شبها از خواب بیدارم می کنه و گاهی اوقات بی خواب تا مجبور بشم چراغ مطالعه ام رو روشن کنم و پرسه گرد دنیای بزرگ و معرکه ی کتاب ها بشم پس لابد اونقدرها هم دوست بدی نیست.

این چند روز که adsl نازنین مشکلات کانکت شدن به اینترنت رو رفع کرده و vpn مشکل گشا اعصاب خوردی های فیلتر بودن سایت ها رو تا حدودی از بین برده بازم انگار یه جای کار می لنگه .

اضطراب محدود بودن وعقب موندن از دنیا و اتفاقات زشت و زیباش بدترین درد دنیاست ولی از اون بدتره درد فهمیدن، دیدن و شنیدن واقعیت ها و سیاهی هایی که آدم های جامعه ات رو مچاله کرده و تو جزیی از اون هایی.

الان دارم آهنگ های مورد علاقه ام که با عمل غیر اخلاقی و ناجوانمردانه ی دانلود از اینترنت کش رفتم رو گوش میدم و سرچ می کنم درمورد این که آدم ها  در فضا چطور آب می خورند تا فردا داداشم بی تحقیق سر کلاسش حاضر نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 3:47  توسط فاطمه يوسفي  | 

اینقدر دست و پا نزن سهمتو بهت نمیده باید به زور ازش گرفت. شنیدم کار و کاسبی خوبی داره. آره لعنتی. دلم می‌خواد...   

نفس،

 موهاتو که شونه کردم زود برو بخواب باشه بابایی؟  

*

الان وقتشه خیلی وقته که چراغ ها رو خاموش کردن.

کیه اونجا؟ وایسا

ن ن نفس

فرار کن زود باش فرار کن

شناختمت

به درک. این هایی رو که می‌بینی حق منه

ولم کن گفتم ولم کن. می‌زنم‌هاا

بابایی؟

ن ن ن فس

*

سلاااام . تموم شد, اینم خریدهای شما, قربون دستت بیا کمک کن این سبزی ها رو پاک کنیم.

روزنامه رو ببین چی نوشته!

چی نوشته؟

در اثر اصابت گلوله به جمجمه...

Ý

ن ن ن ن ن

ساعت پنج صبح یک روز سرد زمستانی مردی بی نفس تاب می خورد.

سیب ها رو شستم. بذارمشون تو یخچال؟

 

 

پ.ن: نقاشی اثر داریوش آرمان مهر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 21:46  توسط فاطمه يوسفي  | 

فردا آخرین امتحان این ترم را می دهم و تمام. شب‌زنده داری ، اضطراب و بعضی وقت ها محروم ماندن از فعالیت هایی که دوست دارم به کنار اما مساله این است که:

الان که دارد امتحان ها تمام می شود دارم به این فکر می کنم حیف که از فردا از تمام امکاناتی که ایام امتحانات برایم فراهم می کرد محرومم.

تنبلی و فرار از کار که حسابی در این دوران به آدم می چسپد.

خوابیدن های دزدکی در گرماگرم مطالعه که جز مفیدترین کارها به حساب می آید.

و بعد از آن نصف روز را به اس ام اس بازی و مکالمه با همکلاسی ها گذراندن و صحبت کردن در مورد استرس امتحان و حذفیات و امتحان قبلی و بعدی که نمک امتحانات است.

و چون ما در این دوران حسابی مشغول درس خواندن هستیم صبحانه و نهار و شام آماده دست پخت مادر جان عزیر هم حسابی آدم را کیفور می آورد.

خلاصه از فردا به زندگی عادی قبل از امتحان برمی گردم. یاد این ایام پر خیر و برکت گرامی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 2:31  توسط فاطمه يوسفي  |